|
ترنجستان، انجمن ادبی نغمه ترنج هفشجان تو چقدر شبیه شعرهای من گریه می کنی! مگر دل تو هم برای دیدن دریا و آن دقایق آبی تنگ نمی شود
| ||
|
[ یکشنبه 1391/02/10 ] [ 12:20 PM ] [ عليرضا توكلي نيا ]
[ دوشنبه 1390/11/03 ] [ 4:29 PM ] [ عليرضا توكلي نيا ]
هفشجان، خانه ی من،خانه ی تو، خانه ی ما خاکِ سرسبز ِ هنرپرور ِ دردانه ی ما زین حوالی نظری کن به جهان بین ِ بزرگ در فرا روی شما ، همّتِ مردانه ی ما در سرافرازی این قـلـّه ، نشانی از عشق در سراشیبی آن ، هیْ هی ِ مستانه ی ما چشمه ساران ِ زلالش، نه که آئینه ی دل به تماشای دل ِ مردم ِ یکدانه ی ما تپه هایش گل ِ گمنام به دامن دارند کوچه ساران گلش، جمع صمیمانه ی ما عشق هر سنگتراشش به خدا چون فرهاد شهر شیرین سخنان ِ پـُر و پیمانه ی ما جوش و پولاد به دستان خوشش می جوشند چرخ ِ صنعت ، همه از چرخش ِ پروانه ی ما چه کسی خواست ترا خواب و خمارآلوده؟ چه کسی شاد شد از شام ِ غریبانه ی ما؟ دور باد از تو غم و رخوت و سستی ،جانا! شاد باشی، که توئی منظر ِ شاهانه ی ما(1) *** عمر ما می گذرد ، آنچه به جا می ماند خاطراتی ست خوش و، قصّه و افسانه ی ما شبِ یلداست ، بسی قصّه در این شهرْ گم است قصّه ی گمشده ی شادی ِ کاشانه ی ما شهر تیمور ، همیشه به نظر بارانی ست(2) تا مگر باغ شود ، باغچه ی خانه ی ما شاعر:دکتر غلامرضا خواجه علی
[ شنبه 1390/10/03 ] [ 10:12 AM ] [ عليرضا توكلي نيا ]
بیدار شو ! چه جای درنگ است روستا!؟ برخیز شهر، شهر فرنگ است روستا !
این کالبد که ساخته از خاک شهری است پستوی سینه اش دل سنگ است روستا
در کوچه هاش چاله ی کوتاه تیله نیست در دست کودکانه تفنگ است روستا !
این زخم ، زخم یک دل شهریست عکس بعد این خون خشک از همه رنگ است روستا!
زهر از دهان حافظ ثانی چکیده است هر شاخه ی نبات شرنگ است روستا
این است آرزوی تو پس خوب تر ببین این آرزو هنوز قشنگ است روستا !؟
شاعر: خانم فرزانه میرزاخانی [ شنبه 1390/09/26 ] [ 12:9 PM ] [ عليرضا توكلي نيا ]
سرریز پاییزم
از استکانی ترک خورده مرا ننوش بهار نزدیک است [ شنبه 1390/07/16 ] [ 10:5 AM ] [ عليرضا توكلي نيا ]
زدل خسته و بیمار و تباهی گاهی
بنشان آتش آهی به نگاهی گاهی
بکن از روی محبت دل و جان را روشن تو به آن گردش چشمان سیاهی گاهی
از من خسته و آزرده مگردان رویی سر زده گر که ز من خرده نگاهی گاهی
مگذارم به شب تار و غم تنهایی که بسوزد دلم از آتش آهی گاهی
قدمی رنجه بفرما به سر بالینم تا بتابد به سرم پرتو ماهی گاهی
چه شود گر در رحمت بگشایی روزی به گدایی که نشیند سر راهی گاهی
هیچ از خرمن لطفت نشود کم هرگز گر کشد موری از آن یک پر کاهی گاهی
نبود جای تعجب که گدایی مسکین ز صداقت بزند درگه شاهی گاهی
شده درمانده ز عشق تو (بیاتی)عمری گوشه چشمی بنما وقت پگاهی گاهی شاعر:استاد اسماعیل بیاتی چالشتری [ سه شنبه 1390/06/08 ] [ 0:23 AM ] [ عليرضا توكلي نيا ]
صدای نفس های شعر
رهایشان کنید واژه ها را شاعران قاتل واژه ها اند هنوز هم صدای گریه هاشان را می شنوم به کدامین گناه ؟؟؟ رهایشان کنید...! [ یکشنبه 1390/05/09 ] [ 11:10 PM ] [ عليرضا توكلي نيا ]
دست هر کودکی نیلوفری است
امروز فهمیدم آب خیس است صدای تپش های قلب آب را می توان شنید می شود ریشه های آب را در قنداق سفید شب دید چشمک های حیض آب به خورشید تمامی ندارد شبها دیگر آواز نخوان شبنم ها خوابشان نمی برد وماه آب نباتی ست که شبها بچه ها به بهانه اش خواب ندارند...! شاعر: خانم فاطمه افسانه [ یکشنبه 1390/05/09 ] [ 10:56 PM ] [ عليرضا توكلي نيا ]
نم نم نم کشیده ام
از سرم بید ها قد می کشند پر از های وهوی کلاغم ودلم... حسرتی ملموس در نگاه ماهی ها میان تنگی به وسعت دنیا عنکبوت های توهمی که روی شیشه ی باورم تار می تنند مات مات مبهوت و مات حالا منم و بیدهایی که آخرش مجنونم می کنند...! [ یکشنبه 1390/05/09 ] [ 10:44 PM ] [ عليرضا توكلي نيا ]
کنار آسمان مه آلود
شمع امیدم از اشکهایم خیس به هیچ حیله ای دیگر روشن نمی گردد اینجا تاریک تاریک آیینه ای که آینده ام در آن در دستانم می شکند این قلبی که در سینه می تپد قلب من نیست دزدان شب رگهای رابطه را بریده اند اما من... [ پنجشنبه 1390/04/30 ] [ 9:2 PM ] [ عليرضا توكلي نيا ]
زندگی،خیال
زندگی ،خواب. زندگی یک شو آخرش... زندگی یعنی با تو بودن
[ چهارشنبه 1390/03/04 ] [ 11:14 PM ] [ عليرضا توكلي نيا ]
وروح از نفس اشتیاق افتاده است
که خنده با لبت از انطباق افتاده است
که شد روشن مهتاب واز لبه ی سکوت پنجره های اتاق افتاده است
تو شعر های گدازنده ایی که برگ به برگ به جان شعله ی سرد اجاق افتاده است
تو آیه های بزرگی تیغ تقدیری که زخم بر بدنت اتفاق افتاده است
دهان بدوزٍِ،که فریاد بال و پر زدن پرنده ایی است که در باتلاق افتاده است
دل شکسته ی شاعر و دست پاییز ...آه چه سیب ها که به دستی چلاق افتاده است [ چهارشنبه 1390/03/04 ] [ 10:38 PM ] [ عليرضا توكلي نيا ]
پاییز و رعد ،هق هق شب ،خیس ،بی صدا
باران زده است پنجره را لیس ،بی صدا
لغزید دست شاعر و فنجان واژه ریخت از فال عاشقانه بنویس ،بی صدا
یادش بخیر شیطنت شاعرانه اش سر می کشید در تنش ابلیس ،بی صدا
فریادهای سینه رامین چکیده بود در چشمهای پر عطش ویس، بی صدا
پاییز و خاطرات ورق خورده شب به شب رعد و سکوت ،چشم و دلی خیس ،بی صدا
شاعر پس از سه روز و سه شب واژه ریختن خوابیده است چشم ترش ،هیس، بی صدا شاعر:خانم فرزانه میرزاخانی [ سه شنبه 1390/03/03 ] [ 1:23 PM ] [ عليرضا توكلي نيا ]
از این کوچه وقتی که رد میشدم
به چشم قشنگ تو بد میشدم
من از کودکی بر سر راه تو کمین کرده و گاه سد میشدم
تو دریایی وسالها شد که من به طوفان تو جذر و مد میشدم
و ای کاش میشد زمانی که من مرام تو را هم بلد میشدم
واز دوربین نگاهت شبی مثال ستاره رصد میشدم [ سه شنبه 1390/03/03 ] [ 12:44 PM ] [ عليرضا توكلي نيا ]
سنگرهای خاکی میروند به جنگ عراقی ها
وپدرها با پوتین های پاره به جنگ میروند تانکهایی که میروند و میسوزند و من وتو از آنها بی خبریم دیدبانها سنگرهای سنگی عراقی ها را نگاه می کنند که با قلب آنها ساخته شده است با پوتین های خاکی ودست خالی به جنگ میروند وبچه ها که لحظه شماری میکنند که شاید پدر برگردد شاید هم... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دریاچه ی پر قو ، زنجیرهای الیافی دست در دست هم داده اند تا چیزی را به ما بگویند او هست ،بیا با هم همسفر باشیم [ یکشنبه 1390/02/04 ] [ 2:15 PM ] [ عليرضا توكلي نيا ]
رفته بسوی غروب
غروبی سهمگین وتنها او را بسوی خود کشانده وبه پشت کوهها برده من نیز باید بروم ،باید بگویم دوستش دارم ،بگویم عاشقم عاشق او آنقدر میروم تا به او برسم، به ساحل بسوی قایق قایق مرا به این سو و آنسو میبرد موج خروشان دریا مرا از خود دور میکند همچون مادری خشمگین و ترسناک دیگر هیچ گاه نه خودم را دیدم نه او را . (سپیدی زیبا از خانم مریم نصیری) [ یکشنبه 1390/02/04 ] [ 1:56 PM ] [ عليرضا توكلي نيا ]
دختر برف زیرتیغ سیاه خورشید
خودکشی میکند وجنازه اش فقط یک سطل آب... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ یک واژه فقط یک حرف از خیابان مغزم عبور نمی کند در همه ی نامه هایم غلط املایی مثل <ت> عتر طن تو ، ترنم وطبسم لبهایت ،تراوط وطازگی ات ،طنفرت از نفرط طسخیر طمسخر . و<ت> مثل چشمک ستاره ، چه ربطی دارد کاش خودت بودی که میگفتم ولی با این همه تمرین باز هم با غلط می نویسم دوسطط دارم ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ واین بار... قلبم را برایت می پزم من قلب می پزم وتو قلم می خوری پیشم بمان مطمئن باش آشپزی ام حرف ندارد . ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ انگشتانم برای حس گرمای تنت در جا میزنند مثل زلزله ویرانم میکنی ،ومن مثل سگهای ولگرد بی خیال در تکاپوی تو چراغهای روشن شهر ، یاد با تو بودن ،دوباره انگشتانم نفس کم می آورند تنفس مصنوعی ،شعر کارش را کرد شاید از دلتنگی ام کم شود . (شعر هایی که خواندید از خانم فاطمه افسانه بود) [ یکشنبه 1390/02/04 ] [ 1:33 PM ] [ عليرضا توكلي نيا ]
یا مقلب القلوب والابصار یا مدبر اللیل والنهار یا محول الحول والاحوال حول حالنا الی احسن الحال سلام خدمت تمام دوستان -شعرا-شعر دوستان و یاوران همیشگی انجمن عید نوروز را به همگی تبریک عرض می نمایم دوستان عزیز با توجه به اینکه این وبلاگ یک وبلاگ رسمی است و متعلق یه این انجمن و نظر به اینکه انجمن زیر مجموعه اداره فرهنگ وارشاد اسلامی میباشدبنابر الزامات موجود و قوانين انجمن ها از اين به بعد از نمايش نظرات فاقد نام كامل و خارج از چارچوب ادبي و دور از ادبيات محترمانه معذوريم اميدواريم همچنان از نقدها ونظرات سازنده تمام دوستان بهره مند گرديم رياست انجمن ادبي نغمه ترنج هفشجان عليرضا ميرزاخاني ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ بنده عليرضا توكلي نيا اين افتخار را پيدا كردم كه در سال جديد مديريت وبلاگ انجمن را بر عهده بگيرم اميدوارم كه همچنان دوستان گرامي لطف شان را از ما دريغ ندارند. دوستان بنابر فرمايشات رياست محترم انجمن يك خانه تكاني حسابي در نظرات موجود پيش رو داريم اميدوارم كسي ناراحت نشود [ پنجشنبه 1390/01/04 ] [ 6:57 PM ] [ عليرضا توكلي نيا ]
با سلام.چند شعری که در پایین آورده شده را از دست ندهید.ارزش خوندنشونو بعد از خوندنشون می فهمید.
سردم شده از سردی دستان تو یا برف؟ یخ می زنم از چشم سیاه تو نیا برف! آوار شده بهمن سنگین نگاهت تا محو کند این تن عریان مرا برف من آدمک برفی این قصه نبودم پوشانده تنم را نفس سرد تو با برف هنگام رسیدن به تو آغاز جدایی ست پر کرده ببین دره ی این فاصله را برف این عشق سزاوار پرستش که ندارد در باور تو عشق همین است و خدا.. برف باید بروم خسته شدم کاش نبینم باریده به راهم پس از این گردنه ها برف این غزلی بود از آقای فروزنده و اما ادامه می دهیم آواره ام از عشق تو ای یار چه گویم؟ من غافل و خوابم به تو بیدار چه گویم؟ در محفل عشاق سخن ار چه لطیفست در پیش گل از معرفت خار چه گویم؟ خاموشی من از سبب هوش ندانید با سفسطه و مغلطه از تار چه گویم؟ بازار اگر پر شده از نوبر اجناس کالای کسادم به خریدار چه گویم؟ نیش سخن مردم ناساز مرا کشت افیون منی بی تو به این مار چه گویم؟ پیش تو اگر هیچ دل تنگ ندارم تنها که شدم با تن تب دار چه گویم؟ گفتند بهار آمده پیغام چه داری؟ شادم به قفس زنده ی مردار چه گویم؟ آهسته برو پیش،تو ای قافله ی عمر تا من برسم ورنه به سالار چه گویم؟ باید که بسازم ز گلم جام وفا را مخمور توام ای می سرشار چه گویم؟ کوه غم اگر ریل مرا سنگ بینداخت از فکرت دهقان فداکار چه گویم؟ با یاد عزیزی که رشادت به من آموخت دانم که به این نفس دل آزار چه گویم. هستی منِ صالحی یک جان حقیر است جانم به فدای تو سزاوار چه گویم؟ این هم شعری بود از آقای اسماعیل صالحی
[ یکشنبه 1389/11/17 ] [ 10:28 PM ] [ عليرضا توكلي نيا ]
خبری از نور نیست در ارابه های وجودم شبی همچنان میرفتم رفتم آنسوی حیات بشری جانور بود بشر بود ولی..... همه سرگرم به کار خودشان یک نفر را دیدم تکیه داده است به کاج رویا دفتری در دستش به رنگ دنیا و از او پرسیدم اینهمه رنگ سیاهی از چیست ؟ در کلامی کوتاه اینجا خبری از نور نیست [ چهارشنبه 1389/09/03 ] [ 7:13 PM ] [ عليرضا توكلي نيا ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||